37
4
9
4
12

توجه : کلیه ی پیام های رد و بدل شده میان کاربران محترم سایت، باید مطابق و بر اساس قوانین و عرف کشور بوده و در هر حال موازین اخلاق و شرع را رعایت نماید. بدیهی است ، به هر نحو از انحاء ، مقامات ذیصلاح درخواست دسترسی به این صفحه را داشته باشند ، عیناً مطالب مورد نظر به آنها ارائه خواهد شد.

ارسال انصراف
دیگر آثار
1
0
0
4
1
5
3
1
3
2
1
4
5
2
4
دفتر شعر جاده ي دل


تاریخ ایجاد : 1395/5/19 - 17:11:18
آخرین ویرایش : 1395/5/22 - 13:15:46
حكايت ساغر

اين حكايت شد از بزرگي راد
بشنو ار عاقلي و اهل و داد

بين اين قصه و تو فرقي نيست
چونكه در خلقت تو خرقي نيست

شده اين قصه در قديم پديد
زان تو در زمان حال و جديد

دختري بود همچو قرص قمر
كمرش مثل موي و موي كمر

واقعاً چون ونوس زيبا بود
گيسوانش چنان چليپا بود

گردني داشت خوش تراش و بلند
صورتش گرد و گيسوان چو كمند

ديدگاني سياه و پر باده
مژه هايش چو تيرِ آماده

تير مژگان آن بت عيار
داشت با قلب رهگذر پيكار

الغرض لعبتي چنان زيبا
كم بجوئي درونِ اين دنيا

من ز صدها يكي بيان كردم
مابقي را ز تو نهان كردم

گوهر عفتش پسنديده
به رخ هيچ كس نخنديده

با لباس كثيف و ژنده به شهر
رفت دريوزه كرد پيشه به دهر

از قضا پادشاه آن كشور
با لباس مبدل آن سرور

گشت در شهر و ديد مردم را
از دُم و سر و يا سر و دُم را

از ادارات شهر و ديواني
تا نظام امور انساني

ديد و در سوق شهر داخل شد
با همان دخترك مقابل شد

تير مژگان دخترك چو خدنگ
قلب سلطاني اش گرفت به چنگ

چشم خود را گشود و تير بجَست
جست و آمد به قلب شاه نشست

طاق قلبش به يك نگه خوابيد
نور عشق آمد و در او تابيد

دخترك پيش و شاه دنبالش
در تفكر چه ميشود حالش

با نگاهي مرا چه افسون كرد
حالم اين دخترك دگرگون كرد

اين چنين لعبتي چو حور و پري
چون به دريوزه ميكند سپري

اين به خواب است يا كه بيدارم
به چه افتاده عاقبت كارم

چشم را با دو دست خود افشرد
دخترك دين و دل ز شاه ببرد

ديد اندر نهان دلش شاد است
پي صيدش روان چو صياد است

تا كه از خانه اش شود آگاه
دخترك پيش رفت پس آن شاه

داخل كوي و درب يك منزل
ايستاد آن صنم بشد داخل

شه از آنجا برفت و قلبش ماند
زير لب شعر عاشقي ميخواند

يك زمان فكر دخترك ز سرش
در نشد شد مجسم نظرش

با خودش گفت حيف اين دختر
نيمه تاجي گذارمش بر سر

داخل قصر خويشتن گرديد
بحر طرح قضيه در ترديد

مدتي خود به فكر اندر شد
جمله صحنه ها مصور شد

همه ي بارگاه و خويشانش
مي كنندش نديم هجرانش

به كجا ديده يا كه خوانده كسي
شاهبازي شكسته از مگسي

نشنيده كسي كه يك سائل
پادشاهي به خود كند مايل

شاهي افتاد و بوسه زد به زمين
پس كه خواهد نشانَدش به زين؟

ميشنيد از مصور اين سخنان
همه حق و حقيقتي عريان

لاكن آن شاه خود نمي داند
عقل را عشق مي پريشاند

پشه ي عشق همچو شاهين است
پيش او عقل خُرد و خودبين است

صدهزاران عقاب عقل دژَم
برق عشقش دريده در يك دم

در مصافي كه بي يل و فرسي
شاهبازي گريزد از مگسي

عشق كور است و شه نميبيند
خوشه زين باغ گل نميچيند

آنكه بر نفس خود امير استي
از چنين دام ميتوان جستي

فقط آنانكه نفس خود كشتند
در چنين جنگ بنيه و پشتند

ليكن آنجا كه شاه پتياره است
خود بدنبال نفس عماره است

با بزرگان شهر قصه بگفت
گفت بايد كه گيرد او را جفت

با همه اهل كاخ جنگ افتاد
گريه در خانه ي پلنگ افتاد

اين بگو آن بگو فراوان شد
آخرالامر شهر خرامان شد

از جواهر گرفته تا به نمك
شه به آن دخترك نمود كمك

نام آن دخترك چو ميخواني
ذكر شُرب طهور ميراني

ساغرش نام و مايه ي رامش
شاه شيرين شود از او كامش

بعد از آرايش و لباس سفيد
بخت دختر به كاخ شاه رسيد

مستقر شد به كاخ شه ساغر
ننمود آن همه نعم باور

آنقدر پيش خلق والا شد
كه مقامش به خود هويدا شد

جمله خاصان شه، امير و وزير
تعنه گاهي بر او زدي چون تير

از اميران يكي به ساغر گفت
كه گل بخت حضرتت بشكفت

شاد باشي چنان كه هستي حال
بر نگردد گذشته هست محال

خدمتي هست تا كنم بنده
از شما هست بنده شرمنده

در زمان داد او جوابش را
دهد از نقد جان حسابش را

پخته گفت آن صنم به زيبايي
همچو كولي كه يافت بينايي

من به ميخ احتياج خواهم داشت
سد راهم به آن توان برداشت

هر كسي لطف و مرهمت دارد
از برايم يكي دو ميخ آرد

پس از آن هر كه روي ساغر ديد
ميخي از زر ورا به هديه خريد

از فلزات هر كدامين بود
ميخ آورد و روي هم افزود

چند سالي دگر چنين طي كرد
اسب ناداني و طمع هي كرد

ناگهان ملت انقلاب نمود
جگر كاخيان كباب نمود

يورش مردمان بشد آغاز
تا قضا و قدر چه سازد باز

كشت و كشتار هولناكي شد
هر كسي بر سر ملاكي شد

كشته شد بي شمار از دربار
عده اي هم شدند در پيكار

ساغر بي نوا فرار نمود
روز خود را چو شام تار نمود

به لباس تكدي آمد باز
بنگر از قضا نشيب و فراز

يك نفر از آن امرا
نزدش آمد كه بنگريد مرا

هم چنان چون قديم در دربار
صاحب جاهم و به گير و به دار

با همان لفظ كهنه درباري
گفت چوني چرا چنين خواري

تو همان مام ميهن مائي؟
كه هم اكنون فتاده از پايي

چه شد آن شوكت و شئونت كو؟
رفته از دستت آن رئونت كو؟

آن همه هشمت و جلال چه شد؟
كو زبانت شدي تو لال چه شد؟

حرف او را شنيد با خنده
داد او را جواب ارزنده

گفت علت توئي به اين روزم
من ز مكر و فريب تو سوزم

شهد و شكر بريختي در جام

ليك حنظل فشانده اي در كام

روز اول چو فقر را ديدم
از زمانه زياده فهميدم

گردش چرخ ديده ام شب و روز
تا ز حرفت نيافتم اندر سوز

ميخ گفتم براي من آريد
هان، شمايان كه اهل درباريد!

آن زمانم كه هشمت و شوكت
رو به من كرده بود و هم دولت

چرخ آندم كه گشت در كامم
بهرمند گشتُ گشته و رامم

ميخ بايد كه مينمودم من
چرخ گردون يابس و ادهن

هر كسي را كه شهد در جام است
چرخ در زير رام او رام است

چند روزي از او كند تمكين
لاجرم كوبدش به سقف و زمين

آدمي را سه قوه پابند است
همه چيزش به اين سه در بند است

زان سه تا اولي بود قانون
امر و نهي خداي ما بي چون

زيركان، يا كه از كبار بشّر
زير پا مينهند، از آن بُگذر

دومي در نهاد انسان است
نام آن را بدان تو وجدان است

خاص انسان ها ز حق مبين
در بشر اين وديعه را تضمين

اين ترازوي ريزبين به تميز
بهر حق است روز رستاخيز

بايد آنجا جوابگو باشد
چون خداوند روبرو باشد

او كه ذاتش ز عيب و نقص بريست
غير او هر چه هست برگذريست

لحظه اي گر كني كسي را خوار
حق تعالي تو را نگردد يار

يا اطاعت كن از خداوندت
يا كه نفس است بند و پابندات

به در كعبه كن اطاعت حق
غير را بي نياز شو مطلق

سومين عقل را نهاد خدا
بهر تمييزمان ز حق و هوا

عقل و فطرت نظير هم باشند
عقل، انسان و اشتران پابند

عقل گويد كه از پس هر اوج
هست چاهي كه بفكند صد فوج

در پس هر سكون و آرامش
هست موجي كه ميبرد رامش

شرع و وجدان و عقل هم دستند
شرط آزادگي بدان بستند

گوش كن اين سه را ملاك گزار
تا نگردي به جسم و جان بيمار

رهنما كن تو اين سه اصل و سرشت
پيش رو بي غمي به سوي بهشت

عاقبت راه ما ز چرخ جهان
گفت حق: كل من عليها فان

ياد كن از مجابي اي انسان
خير و نيكي به روح او برسان

گر گرفتي ز قصه اش پندي
هم بخوان تو ذكر الحمدي
{{userViewCount}}
{{likeCount}}
{{rateAvg}}
  • نظر ارسالی شما پس از تایید صاحب اثر در سایت نمایش می یابد
  • نظرات شامل مطالب توهین آمیز اجازه انتشار ندارند
  • برای ارسال نظر باید با مشخصات خود وارد سایت شوید یا در سایت ثبت نام کنید
نظرات (0)
بیا
محمد علی سلیمانی مقدم
گور
ابراهيم نصرالهي
ذخیره انصراف

بطور پیش فرض این مطلب در صفحه اصلی سایت به مدت یک هفته تبلیغ خواهد شد

بطور پیش فرض انتخاب ستون سمت چپ یا راست به عهده خود برنامه است

ارسال انصراف