22
4
0
2
2

توجه : کلیه ی پیام های رد و بدل شده میان کاربران محترم سایت، باید مطابق و بر اساس قوانین و عرف کشور بوده و در هر حال موازین اخلاق و شرع را رعایت نماید. بدیهی است ، به هر نحو از انحاء ، مقامات ذیصلاح درخواست دسترسی به این صفحه را داشته باشند ، عیناً مطالب مورد نظر به آنها ارائه خواهد شد.

ارسال انصراف
دیگر آثار
5
1
4
4
1
5
4
2
2
5
1
4
14
6
4
دفتر شعر صبور


تاریخ ایجاد : 1395/3/24 - 11:3:9
آخرین ویرایش : 1395/3/31 - 15:14:52
زليخا

مجموعه داستان هاي كوتاه با عنوان عشق هاي دست نيافتنيزليخا اولين داستان اين مجموعه به نام خدا حكيمه چادر فلفل نمكي اش رو با دستاش محكم نگه داشت؛سعي
كرد روشو با گوشه ي چادرش بپوشونه تا زنهاي آبادي كه هر روز عصر واسه تفريح و سرگرمي،
دم در خونه هاشون،روي زمين هاي خاكي دور هم مي نشستند، اون رو نشناسند،غافل از اينكه
زنهاي آبادي خبره شناختن افراد،حتي از روي راه رفتنشون بودند.حكيمه
چهار ماهي ميشد كه تو اين ده مهمون بود،مهمون كه نه،حالا ديگه يكي از اهالي اين ده
بود.از اولين
جمع زنها كه گذشت،صداي پچ پچ شون كه معلوم
بود درباره حكيمه ست رو شنيد و قدمهاش رو تندتر برداشت.سر پيچ كوچه كه رسيد،جمع دوم
زنها رو ديد كه دم در خونه مش قربون مشغول سبزي پاك كردن و حرف زدن بودند.با نزديك
شدن حكيمه نگاه يكي يكي زن ها به طرفش برگشت.قدمهاشو تندتر كرد و سعي كرد بي هيچ نگاهي
به جمع ،زود از كنارشون رد شه.زن مش
قربون از سوز دل صداش رو طوري بلند كرد كه به گوش حكيمه برسه: خدا لعنت كنه اون كسي
رو كه پاي اين زن رو به آبادي باز كرد.حكيمه
خيلي وقت بود اين پچ پچ ها و زمزمه ها رو پشت سرش مي شنيد و به روي خودش نمي آورد.حكيمه
عاشق بود و اين حرف و حديث ها در مقابل درد قشنگي كه مي كشيد هيچ بود... نرگس
دختر زيبا و با نمك مش قربون و ته تغاري خانواده بود و وقتي به دنيا اومد كوكب و مش
قربون تصميم گرفتند كه بچه دار نشن و و نرگس آخرين بچه شون باشه، آخه ديگه اميدي به
پسر دار شدن نداشتند و همه مي گفتند كوكب دخترا زاست و اگه قرار بود پسر بياره بعد
از پنج تا دختر اين يكي حتما پسر ميشد.كوكب
و مش قربون ،نرگس رو از همه دخترا بيشتر دوست داشتند،و تا وقتي به سن بلوغ نرسيده بود
جاش رو پاي مش قربون بود.همه
دخترا سرو سامون گرفته بودند و تشكيل زندگي داده بودند و فقط ته تغاري مونده بود واسه
پدر و مادرش.صورت
كشيده و چشمهاي خمار و نرگس گونه اش اسمش رو برازنده اش ميكرد.و صورت با مزه و نمكينش
دل هر پسري رو با نگاه اول مي لرزوند... مسابقات
كبدي توي ده، هر ساله توسط مردم آبادي برگزار ميشد همه ي اهالي ده،چه زن و چه مرد دور
ميدون مسابقه جمع مي شدند تا اين جوان هاي قهرمان رو تشويق كنند...اون
روز مثل دفعه هاي پيش،خاتون پسر عزيز دردونه و ورزشكارش رو از زير قرآن رد كرد و واسش
اسپند دود كرد.روزايي
كه ياور قرار بود تو اين مسابقات شركت كنه دل خاتون آروم و قرار نداشت كه نكنه بلايي
سر نور چشمش بياد.ويا
اينكه ياور برنده نشه و غم و غصه ي ياور تا چند روز مهمون دل خاتون بشه.خاتون
زن زحمتكش و مهربوني بود كه بعد از مرگ قاسم،بار زندگي رو يه تنه به دوش كشيد و بچه
هاش رو بزرگ كرد.طاهره و طيبه خواهرهاي دوقلو ياور بودند كه هر دو عروس عمو شده بودند
و خوشبخت. و به قول زن هاي ده سبز بخت شده بودند.وحالا خاتون مونده بود و ياور كه نور چشم خاتون
بود.جوون ،رشيد و تنومند با عضلاتي قوي صورت پهن و استخواني ياور چهره اش رو جذاب تر
و مردانه تر نشون ميداد با چشماني نافذ و سياه.ياور
هر وقت مي خنديد يه چال روي گونه اش مي افتاد كه اين چال خاتون رو ياد قاسم مي انداخت.ياور
از زير قرآن رد شد پيشاني خاتون رو بوسيد و ازش خواست كه براي پيروزي اش دعا كنه.......اطراف
ميدان مسابقه، با اومدن جمعيت گرد و خاكي به هوا برخاسته بود كه هوا رو كمي غبارآلود
نشون ميداد.نرگس
ميون جمعيت نشسته بود و با اومدن ياور و ديدن
اون چهره ي جذاب و مردونه اش بي اختيار دلش لرزيد و اين اولين باري بود كه نرگس اين
حس رو تجربه مي كرد.و خود
نرگس هم نمي دونست كه چرا با هر ضربه اي كه ياور به حريف ميزد و اون رو نقش زمين ميكرد
ميون جمعيت بلند ميشد كف مي زد و هورا مي كشيد.وقتي ياور حريف رو نقش زمين كرد دل نرگس بي اختيار
براي اين مرد مي تپيد و نمي دونست چرا از پيروزي ياور اينقدر خوشحال شده.اهالي
ده مي دونستند كه ياور پسر خاتونه و نرگس فقط اسم و آوازه اش رو شنيده بود و اين اولين
باري بود كه ياور رو از نزديك با اون هيبت مردونه ميديد.چشمان نرگس ياور رو دنبال مي كرد تا اينكه از ديد
نرگس آنقدر دور شد كه اشكهاي نرگس بي اختيار صورتش رو خيس كرد. ماه ها بود كه نرگس از آتش اين عشق مي سوخت
و نمي تونست دم بزنه و تنها كوكب بود كه مي فهميد ته تغاري روز به روز لاغرتر و افسرده
تر ميشه و دست رد به سينه ي همه خواستگارا ميزد.خيلي از پسراي آبادي آرزوشون بود كه
ته تغاري مش قربون قسمتشون شه و بي خبر از اينكه نرگس، دل در گرو عشقي داشت كه اون حتي
نرگس رو هم نديده بود...يه روز
كه نرگس مثل روزاي ديگه غمزده لب پنجره ي اتاقش
نشسته بود،دست مهربون كوكب رو روي شونه اش حس كرد،نگاهي به چشمهاي پر اشك مادرش انداخت و خودشو تو
آغوش مادر رها كرد و با صداي بلند گريه كرد.كوكب كه مي دونست و مي فهميد دل نرگس يه جا گيره،اجازه
داد خودش سر درد دل رو باز كنه.موهاي
نرم و بلند نرگس رو نوازش كرد و گفت:عزيز دلم عقده هاتو خالي كن و هر چي تو دلت هست
رو به من بگو،من مادرتم و كي محرم تر از مادر براي فرزندشه.. و
نرگس با شرم تمام ماجرا رو براي كوكب تعريف كرد.و كوكب چقدر دلش براي ته تغاريش مي
سوخت كه تو اين مدت غم سنگيني رو تحمل كرده و دم نزده.چند
روز بعد كه زن هاي آبادي دور هم جمع بودند
تا براي دندون درآوردن نوه ي خاتون آش بپزند كوكب تو خلوت سر صحبت رو با خاتون
باز كرد و تمام ماجراي عشق يك طرفه نرگس به ياور رو واسه خاتون تعريف كرد و خاتون بي خبر از دل ياور و عشق پنهاني كه تو ي
سينه اش بود و تا حالا به كسي نگفته بود، قند تو دلش آب شد....... غروب خاتون با يه كاسه آش كنار ياور لب سكو نشست
و تمام ماجرا و عشق نرگس رو براي ياور تعريف كرد و از ياور خواست كه آخر هفته با هم
برن خواستگاري دختر مش قربون...با حرف
هاي خاتون غمي به بزرگي كوه، بر دل ياور نشست
و با چشم هاي پر اشك به صورت مهربون مادرش نگاه كرد، چطوري مي تونست به مادر بگه كه يه عشق ديگه تو
سينه داره كه مدت هاست اون رو مي سوزونه.فقط تنها چيزي كه ميتونست به خاتون بگه اين بود كه
:نه خاتون الان آمادگي ندارم و با سرعت از كنار خاتون بلند شد تا مادر با نگاه به چشماي
ياور ،پي به رازي كه تو قلبشه نبره......چند
ماه قبل از اين ماجرا وقتي قرار بود ياور توي آبادي همسايه با جوان هاي اون آبادي
مسابقه بده چشم هاي يك زن اون رو فريفته ي خودش كرده بود و جادوي اون چشم ها بهش قدرتي
داده بود تا توي اين مسابقات برنده و پيروز ميدان بشه و اين زن كسي نبود جز حكيمه بيوه
ي يونس تيموري،معلم بچه هاي آبادي كه وقتي يك روز براي شكار بالاي كوه رفته بود از
بالاي كوه پرت شده بود ته دره و براي هميشه
چشم رو اين دنيا و زن تازه عروسش بسته بود و حالا دو سال از مرگ يونس مي گذشت و ياور
عاشق و دلباخته حكيمه شده بود و مي دونست كه اهالي آبادي هيچ حس خوبي ندارند كه زن
بيوه اي همسر پسر مجردي مثل ياور بشه..ياور
هفته اي يك بار به آبادي همسايه مي رفت تا
ديداري با معشو قه اش داشته باشه و حكيمه هم دست كمي از ياور نداشت و توي اين آتش عشق
همراه ياور مي سوخت و توي يكي از همين ديدارها حكيمه از ياور خواست اين موضوع رو با
مادرش مطرح كنه تا حرف و حديثي توي آبادي پهن نشه و اين عشق پاكشون زير سوال نره...وقتي
ياور آروم آروم همراه با ترس براي خاتون تعريف كرد كه چند ماهه عاشق حكيمه شده دنيا
رو سر خاتون خراب شد، مي دونست كه از فردا عشق پسر ش به يك بيوه نقل
صحبت زن هاي آبادي ميشه و همه خاتون رو تف و لعنت ميكنن كه چرا گذاشته پسر دسته گلش
دست يك بيوه رو بگيره و عروس خونه اش كنه..اما
اين وسط گناه حكيمه چي بود كه خدا نخواسته بوداين زن پاك و مهربون بي سر پناه بمونه
و ياور رو سر راهش گذاشته بود.ياور با اينكه اشكهاي خاتون رو مي ديد و دلش مي سوخت دلش راضي نشد دست از حكيمه برداره و مادر رو راضي
كرد و خاتون با اينكه ته دلش با حكيمه نبود اما حاضر هم نبود دل پسر يكي يه دو نه اش
شكسته شه و به اين وصلت رضايت داد.اما از اون طرف وقتي زن هاي آبادي از عشق ياور باخبر
شدند حالا يه حرف تازه داشتند كه بهش شاخ و برگ بدن تا يه روزي رو كوتاه كنند..نرگس
روز به روز از اين عشق و زخمي كه به قلبش خورده بود افسرده و لاغرتر ميشد؛ديگه خيلي
وقت بود كه كسي صداي خنده هاي نرگس رو نشنيده بود.هر روز زير درخت بيد گوشه ي حياط مي نشست و توي خيالاتش
اينقدر با ياور حرف ميزد تا همونجا خوابش مي برد.كوكب و مش قربون هم ديگه كاري جز غصه خوردن نداشتند
ته تغاري پيش چشمشون ذره ذره آب ميشد و كاري ازشون ساخته نبود.حالا
حكيمه چهار ماه بود كه عروس ياور شده بود و خوشبخت،بدون اينكه ياور و حكيمه نقشي توي
ديوانه شدن نرگس داشته باشند.حكيمه
و ياور كه تاب و تحمل نگاه هاي سرزنش بار مردم آبادي رو نداشتند تمام اسباب و اثاثيه
شون رو جمع كردند و از اون ده رفتند..و مردم
بعد از سالهانرگسي رو مي شناختند كه به عشق ياور چادرش رو روي صورتش مي انداخت و توي كوچه هاي ده بي هدف راه ميرفت و آواز مي خوند و به زليخا معروف شده بود.............پايان







































































































با احترام صبور //برگ ريز90
{{userViewCount}}
{{likeCount}}
{{rateAvg}}
  • نظر ارسالی شما پس از تایید صاحب اثر در سایت نمایش می یابد
  • نظرات شامل مطالب توهین آمیز اجازه انتشار ندارند
  • برای ارسال نظر باید با مشخصات خود وارد سایت شوید یا در سایت ثبت نام کنید
نظرات (0)
بیا
محمد علی سلیمانی مقدم
گور
ابراهيم نصرالهي
ذخیره انصراف

بطور پیش فرض این مطلب در صفحه اصلی سایت به مدت یک هفته تبلیغ خواهد شد

بطور پیش فرض انتخاب ستون سمت چپ یا راست به عهده خود برنامه است

ارسال انصراف