6
5
16
2
0

توجه : کلیه ی پیام های رد و بدل شده میان کاربران محترم سایت، باید مطابق و بر اساس قوانین و عرف کشور بوده و در هر حال موازین اخلاق و شرع را رعایت نماید. بدیهی است ، به هر نحو از انحاء ، مقامات ذیصلاح درخواست دسترسی به این صفحه را داشته باشند ، عیناً مطالب مورد نظر به آنها ارائه خواهد شد.

ارسال انصراف
دیگر آثار
6
1
3
2
0
0
5
1
5
12
4
5
2
0
0
دفتر شعر دل گويه هاي شعرگونه


تاریخ ایجاد : 1394/12/20 - 20:46:26
سر عشق

سر عشق

عشق، از اسرار حق است و نهان ،

تا مگر "ناصح" كند آن را بيان .


گرچه سر عشق ، در جان ماندني ست ،

ليك آثارش، ز سيما ، خواندني ست .


عشق را معشوق معنا مي كند ،

عاشق، ايقان را تمنا مي كند .


"از نيستان تا مرا ببريده اند " ،

عشق را، در عمق جانم ديده اند .


عشق بيرون از دو دنيا، باطل ست ،

هستي ي بي عشق، قولي عاطل ست .


اي خوش آن عشقي كه "مولانا" سرود ،

بر روان پاك او، صد ها درود .


("علت عاشق، ز علت ها جداست"،

"عشق اسطرلاب اسرار خداست "،


"هرچه گويم عشق را شرح و بيان "

" چون به عشق آيم، خجل باشم، از آن "،


" چون قلم، اندر نوشتن مي شتافت "،

" چون به عشق آمد، قلم در خود شكافت " ) .


ليك او را عشق ، در لفافه بود،

عشق بي معنا، ز مولا كي شنود؟


مر، نفرموده ست با قولي صحيح،

عشق با تقديس باشد، ني وقيح .


" عشق هايي كز پي ي رنگي بود! "،

" عشق نبود، عاقبت ننگي بود ،" ،


حال با " عطار"، كارم اوفتاد ،

درس ديگر از مرامش، دست داد .


" هفت شهر عشق را عطار گشت " ،

زآن سپس در سايه ي طوبي نشست .


( "گر تو هستي اهل عشق و مرد راه"،

" درد خواه و درد خواه و درد خواه "،


" قدسيان را ، عشق هست و درد نيست "،

" درد را جز آدمي، در خورد نيست "،


" گر همه زهر ست! از جان خوش ترست "،

" گرچه درد تو، ز درمان، خوش ترست "،


" ذرره اي عشق از همه آفاق به "،

" ذرره اي درد، از همه عشاق، به "،


" عشق چيست از خويش بيرون ،آمدن "،

" غرقه در دريا ي پر خون، آمدن "،


" عشق گوهر آتشي زد در دلم "،

" بس بود، اين آتش خوش حاصلم "،


" تفت اين آتش، چو سر بيرون كند "،

" سنگ ريزه، در درونم، خون كند "،


" چون الست عشق بشنيدي به جان "،

" از ، 'بلي' ي نفس ، بيزاري ستان "،


" چون 'بلي' ي نفس، گرداب بلاست "،

" كي شود! كار تو در گرداب، راست؟ "،


" عقل مادر زاد كن، با دل بدل"،

" تا يكي بيني، ابد را از ازل "،


" نامه ي عشق ازل بر پاي بند "،

تا ابد، آن نامه را نگشاي بند "،


" عشق را با كفر و با ايمان چكار؟ "،

" عاشقان را لحظه اي با جان چكار؟ "،


" لحظه اي، نه كافري داند، نه دين "،

" ذرره اي، نه شك شناسد، نه يقين "،


" عشق و افلاس است در همسايگي "،

" هست اين سرمايه ي سرمايگي "،


" عشق، از افلاس مي گيرد نمك "،

" عشق مفلس را سزد، بي هيچ شك "،


" عشق را بايد چو من، دل سوخته "،

" تو جهانداري دلي افروخته " ) .


عشق هم چون مهر حق ذاتي بود ،

از براي قرب ،مشكاتي بود .


مهر ابراهيم و اسماعيل خوان ،

ليك بنگر جهد شان در امتحان .


ذبح اسماعيل، ذبح نفس بود ،

تا بود لايق به استغنا ي جود .


خلقت عالم، براي آدم ست ،

ليك آدم نيست جز عشق الست.


من ، نه " آگاهم"، ز عشق و راز آن ،

نقل ها كردم، ز قول عارفان .


با مهر :

بختيار بختياري " آگاه " .
.
{{userViewCount}}
{{likeCount}}
{{rateAvg}}
  • نظر ارسالی شما پس از تایید صاحب اثر در سایت نمایش می یابد
  • نظرات شامل مطالب توهین آمیز اجازه انتشار ندارند
  • برای ارسال نظر باید با مشخصات خود وارد سایت شوید یا در سایت ثبت نام کنید
نظرات (0)
بیا
محمد علی سلیمانی مقدم
گور
ابراهيم نصرالهي
ذخیره انصراف

بطور پیش فرض این مطلب در صفحه اصلی سایت به مدت یک هفته تبلیغ خواهد شد

بطور پیش فرض انتخاب ستون سمت چپ یا راست به عهده خود برنامه است

ارسال انصراف