9
5
0
1
3

توجه : کلیه ی پیام های رد و بدل شده میان کاربران محترم سایت، باید مطابق و بر اساس قوانین و عرف کشور بوده و در هر حال موازین اخلاق و شرع را رعایت نماید. بدیهی است ، به هر نحو از انحاء ، مقامات ذیصلاح درخواست دسترسی به این صفحه را داشته باشند ، عیناً مطالب مورد نظر به آنها ارائه خواهد شد.

ارسال انصراف
دیگر آثار
2
1
5
3
1
5
2
0
2
1
0
0
1
0
0
دفتر شعر همراه با شما


تاریخ ایجاد : 1394/8/18 - 16:53:39
آخرین ویرایش : 1394/8/18 - 16:55:16
يا ضامن آهو

يا ضامن آهو/الياس اميرحسني ...... يادش به خير رضا را مي گويم چقدر يادش هم مثل خودش عزيز است . امشب خيالش به سراغم آمده تا از تنهايي بيرونم بياورد . دارم خوبيهايش را مرور مي كنم . هميشه خنده ي مليحي زيبايي صورتش را دو چندان مي كرد . قد بلندي داشت و خيالت را راحت كنم خيلي خوش تيپ بود . يك كلاس از من بالاتر بود از لحاظ درسي و تحصيلات آن موقع مي گويم وگرنه در عشق و معرفت خيلي كلاس بالا بود خيلي هم شوخ و خوشمزه بود . از هنگام حركت با هم بوديم . روي يك صندلي نشستيم و رفتيم . يك لحظه آرام وقرار نداشتيم رضا در راه آهن داد و بيداد راه انداخته بود هر از گاهي بلند داد مي زد " كي ماستو ريخت " وهمه متوجه او مي شدند و من چه مي خنديدم و او دستم را مي گرفت وكشان كشان مي برد و باز داد مي زد " كي ماستو ريخت " . هم او و هم من از همه چيز راضي بوديم سبكبار و بي هيچ غم واندوه اصلا معلوم نبود داريم به جنگ و جبهه مي رويم از زمين و زمان كنده بوديم و در ادراكي سخت سكر آور غوطه مي خورديم . يادش بخير رضا را مي گويم نه او پدر و مادر مرا مي شناخت ونه آن ها او را مي شناختند كه سفار ش مرا به او بكنند با وجود اين چنان مرا به زير بال پرش مي گرفت كه گويي او رضاست و من آهو يا ضامن آهو . چون جثه ام ضعيف بود بچه ها تا سايه ي رضا را دور مي ديدند به اذيتم مي پرداختند و وقتي او مي آمد من چه مظلومانه به دامنش مي آويختم و وقتي دستش را روي دوشم حس مي كردم قوي ترين مرد عرصه ي پيكار مي شدم . ما زياد از عالم عشق و خلوص خبر نداشتيم خشكه مقدس هم نبوديم در همه ي حركاتمان شادي و سرور موج مي زد وقتي رضا به هوا مي پريد روح من پرواز مي كرد . آخ كه چه صفايي داشت . مثلا يك روز رفتيم با برادران ارتش نماز جماعت بخوانيم تا نماز شروع شد ما پخ پخ زديم زير خنده سرباز ها هم مثل ما خلاصه نماز يك صف را خراب كرديم . حالا مي گويم عجب عشق بازي هايي با خدا مي كرديم . رضا هميشه مواظب من بود سر من هر روز با بچه ها بگو مگو مي كرد . وقتي رفتيم شلمچه شبي كه قرار بود فردايش به خط مقدم برويم رضا گفت بيا وصيت نامه بنويسيم . رضا گفت وصيت نامه ي مرا هم تو بنويس . كاش دستم مي شكست و نمي نوشتم . من مشغول نوشتن شدم واو با صفا رفتند دعاي كميل . با صفا آن شب قرارو مدارهايي گذاشته بودند رضا گفته بود فردا يا تو شهيد مي شوي يا من . از دعاي كميل كه آمدند چيز هايي هم رضا خودش به وصيت نامه اضافه كرد . فردا آن ها به خط مقدم رفتند . اما ظهر نشده بود كه صفا برگشت خيلي پكر بود هر چه اصرار كرديم كه چه شده نمي گفت بالاخره لوداد كه : تازه به خط رسيده بوديم كه ما را به كمين بردند ما جلوتر مي رفتيم كه صداي خمپاره ي نا مرد بر خاست برگشتيم رضا افتاده بود وخون از گلويش مثل آب مي رفت رضا شهيد شد . آواري بر سرم فرو ريخت آرام و قرارم سلب شد مثل بچه هاي يتيم اين طرف و آن طرف مي رفتم و با گريه وزاري مي خواندم : برم سر كدوم كوه رضا كنم صدايت رضا رضا رضا جان مي ميرم از برايت آهو تنها وسرگردان ماند وهرچه آه وناله كرد و اشك ريخت رضا بر نگشت . حالا هر كسي را مي بيند كه اسمش رضاست احساس خويشاوندي به او دست مي دهد مي رود در كنارش مي ايستد و هي نگاهش مي كند و بو مي كشد . ديگر هيچ رضايي دستش را روي دوش آهو نمي گذارد و ضامنش نمي شود من خودم هم مي خواهم ديگر هيچ كس ضامنش نشود . يادش بخير رضا را مي گويم . خدا رحمتش كند
{{userViewCount}}
{{likeCount}}
{{rateAvg}}
  • نظر ارسالی شما پس از تایید صاحب اثر در سایت نمایش می یابد
  • نظرات شامل مطالب توهین آمیز اجازه انتشار ندارند
  • برای ارسال نظر باید با مشخصات خود وارد سایت شوید یا در سایت ثبت نام کنید
نظرات (0)
بیا
محمد علی سلیمانی مقدم
گور
ابراهيم نصرالهي
ذخیره انصراف

بطور پیش فرض این مطلب در صفحه اصلی سایت به مدت یک هفته تبلیغ خواهد شد

بطور پیش فرض انتخاب ستون سمت چپ یا راست به عهده خود برنامه است

ارسال انصراف