0
0
0
1
1

توجه : کلیه ی پیام های رد و بدل شده میان کاربران محترم سایت، باید مطابق و بر اساس قوانین و عرف کشور بوده و در هر حال موازین اخلاق و شرع را رعایت نماید. بدیهی است ، به هر نحو از انحاء ، مقامات ذیصلاح درخواست دسترسی به این صفحه را داشته باشند ، عیناً مطالب مورد نظر به آنها ارائه خواهد شد.

ارسال انصراف
دیگر آثار
0
0
0
0
0
0
0
0
0
0
0
0
0
0
0
دفتر شعر گل پرنده


تاریخ ایجاد : 1394/6/5 - 15:19:35
آخرین ویرایش : 1394/6/11 - 14:32:40
ديدگاه مولانا دررابطه با جنگ وتفرقه بين ملل ومذاهب وبررسي علل عوامل آن

ديدگاه مولانا دررابطه با جنگ وتفرقه بين ملل ومذاهب وبررسي علل عوامل آن هركبوترمي پرد درمذهبي وين كبوترجانب بي جانبيما نه مرغان هوا نه خانگي دانهً ما دانهً بي دانگي 5/351مولانا اين كبوتر عالم معنا ،بام آموخت خانه ي دوست است وپروازش به جانب بي سوست .چشم به جيفه و مردار پست دنيوي ندارد و دل به نواله هاي طيب و طاهر اُخروي نمي سپارد كبوتري است كه با اشتياق خود را به دام عشق مي افكندو صيد بودن را بهتر از صيادي مي داند؛انك ارزد صيد را عشقست و بسليك او كي گنجد اندر دام كس تو مگر آيي و صيد او شوي دام بگذاري بدام او رويعشق مي گويد بگوشم پست پست صيد بودن خوشتر از صيادي است 5/409سودايش سوداي عشق است و دكانش دكان وحدت ؛هر دكاني راست سودايي دگر مثنوي دكان فقر است اي پسر...مثنوي ما دكان وحدت استغير واحد هر چه بيني آن بتست6/1525وي از جنگ هفتاد و دو ملت بركنار است و نيم نگاهي به مال و جاه دنيايي ندارد مبتلاي عشق است و محو در فقر و فنا؛با دو عالم عشق را بيگانگي اندرو هفتاد و دو ديوانگي سخت پنهانست و پيدا حيرتش جان سلطانان جان در حيرتش غير هفتاد و دو ملت كيش او تخت شاهان تخته بندي پيش او 3/4719آن گاه كه از خود مي گويد تنها طريق عشق مي پويد و به هواي دوست پرو بال مي گشايد و بر كشتي او مي نشيند و تا ساحل فنا پيش مي رود و خود را به كام نهنگ عشق مي سپارد و مرام و مذهب خود را فناي در او مي داند ؛چيست معراج فلك اين نيستي عاشقانرا مذهب و دين نيستي 6/233و آن گاه كه از جهان وحدت و بي رنگي به جهان تفرقه و صد رنگي پا مي نهد غم فراق مي خورد و از تفرقه و جنگ بين من و ما مي نالد و خم يك رنگي و صفاي عيسا مي طلبد و براي رهايي از قيل و قال درون و بيرون كشتي نوح مي خواهد و چاه علي مي جويد و از خلق و خوي محمد(ص) مي گويد و يد بيضاي موسي مي آورد و سليماني مي شود كه با مرغان هوا و خانگي با زبان دل آنها سخن مي گويد تا مرغان جان خلايق را به سوي وحدت آورد. وي همدلي را بهتر از همزباني مي شمارد؛همزباني خويشي و پيونديست مرد با نامحرمان چون بنديست اي بسا هندو و ترك هم زبان اي بسا دو ترك چون بيگانگان پس زبان محرمي خود ديگرست هم دلي از هم زباني بهترست غير نطق و غير ايما و سجلصد هزاران ترجمان خيزد ز دل 1/1205مولانا جهان مادي را جهان تفرقه ، جنگ و تضاد مي داند جنگي هولناك كه كل هستي درگيرآن هستند از ذره، كوچكترين جزء هستي تا انسان اشرف مخلوقات ؛اين جهان جنگست كل چون بنگري ذره با ذره چو دين با كافريآن يكي ذرّه همي پرّد بچپوآن دگر سوي يمين اندر طلب ... 6/36جنگ ظاهري كه بر ما هويداست :1-جنگ فعلي ويا جنگ شمشير2- جنگ قولي : بحث و جدل فرقه هاي مختلف فلسفي و كلامي ، جبري و قدري و كافر و مومن و ....جنگي كه بر ما پوشيده است : جنگ طبايع و عناصر جنگ طبعي جنگ فعلي جنگ قول در ميان جزوها حربيست هول 6/46مولانا جنگ ظاهر(فعلي – قولي) را ناشي از جنگ باطن مي داند ؛جنگ فعلي هست از جنگ نهان زين تخالف آن تخالف را بدان..... 6/39براستي وقتي موج لشكرهاي درون با هم در حال جنگ و جدال هستند و انسان خود ثبات روحي ندارد چگونه مي تواند با ديگران به تعادل و تعامل برسد ؛هست احوالم خلاف همدگر هريكي با هم مخالف در اثر چونك هردم راه خود را مي زنم با دگر كس سازگاري چون كنم موج لشكرهاء احوالم ببين هريكي با ديگري در جنگ و كين 6/51پس شرط رسيدن به صلح وآشتي با ديگران شناخت وغلبه بر تضادهاي دروني و دست يابي به عنايات الهي است ؛مي نگر در خود چنين جنگ گران پس چه مشغولي بجنگ ديگران يا مگر زين جنگ حقّت واخرد در جهان صلح يك رنگت برد 6/54مولانا جنگ انسان ها را مانند جنگ بچه ها بي معني و بيهوده مي داند .زيرا براي رسيدن به جيفه ي پست دنيوي (1/3435) و مطلوب هاي مجازي است ؛جنگهاي خلق بهر خوبيست برگ بي برگي نشان طوبيست ....جنگها مي آشتي آرد درست مارگير از بهر ياري مارجست بهر ياري مار جويد آدمي غم خورد بهر حريف بي غمي 3/989وي جهان آخرت را جهان اصلي و سراي بي ضد و دارالقرار مي داند ؛آن جهان جز باقي و آباد نيستزانك آن تركيب از اضداد نيستاين تفاني از ضد آيد ضد را چون نباشد ضد نبود جز بقا نفي ضد كرد ازبهشت آن بي نظير كه نباشد شمس و ضدش زمهريرهست بي رنگي اصول رنگها صلحها باشد اصول جنگها آن جهانست اصل اين پرغم وثاق وصل باشد هرهجر و فراق ...... 6/56جهاني كه تمام رنگ هاي دنيوي(فرقه ها و عقايد مختلف ) در خم عيساي ما (حضرت حق ) حل مي گردند و يك رنگ و يگانه ازآن بيرون مي آيند؛ تا جهان لرزان بود مانند برگ در شمال و در سموم بعث و مرگ تا خم يكرنگيً عيسيً ما بشكند نرخ خم صد رنگ راكان جهان همچون نمكسار آمدست هرچه آنجا رفت بي تلوين شدست 6/1854وعارف راستين قيامت دروي ظهوردارد وپرده ها وحجابها ازمقابل ديدگانش برداشته شده است گويي دردنيايي همچون بهشت آخرت بي ضد وند به سر مي برد زيرا باعقل كل (حقيقت عالم ) درصلح و سازگاري به سرمي برد و«ازنظرگاه حقيقت به جهان مي نگرد هيچ امري ، دل اورا ازجاي نمي كند ومشوش و پريشانش نمي سازد » ( زماني ، كريم، شرح جامع مثنوي ، ج 4 ، ص 920)صلح كن بااين پدر عاقي بهل تاكه فرش زرنمايد آب وگل پس قيامت نقدحال تو بود پيش تو چرخ وزمين مبدل شود من كه صلحم دايما بااين پدراين جهان چون جنت استم درنظر 4/3260علل جنگ و تفرقه بين ملل و مذاهب 1- مشيت و سنت الهي سنت و مشيت الهي است كه حقيقت چون گنجي پنهان بماند و قفل هاي زيادي بر آن زده شود؛ عزت مخزن بوداندربهاكه برو بسيارباشد قفلها5/3222قلب و روح ما نيز در دستان خداوند متعال در گردش و دگرگوني است و هر طور اراده كند آن را مي گرداند گاهي به لطف و مهر گاهي به قهر؛جنگ ما و صلح ما در نور عين نيست از ما هست بين اصبعين 6/45 1-1- دنياي نسبت ها چون عقل و ادراك بشري از درك تمام و كمال حقيقت عاجز است و دريافت هاي بشري محدود و داراي مراتب مختلف است از اين رو آدميان براي رسيدن به كمال مطلق راه هاي مختلف مي پيمايند و دچار اختلاف و تفرقه مي شوند؛ همچنانك هر كسي در معرفتمي كند موصوف غيبي را صفت فلسفي از نوع ديگر كرده شرح باحثي مر گفت او را كرده جرحوآن دگر در هر دو طعنه مي زند وآن دگر از رزق جاني مي كند ...... 2/2923«. ...گفتم اخر اين دين كي يك بوده است همواره دو و سه بوده است وجنگ وقتال قايم ميان ايشان شما دين را يك چون خواهيد كردن يك آنجا شود درقيامت اما اينجا كه دنياست ممكن نيست زيرا اينجا هريكي رامراديست وهواييست مختلف اينجا ممكن نگردد مگر درقيامت كه همه يك شوند و بيكجا نظركنندو يك گوش ويك زبان شوند.»( -فيه ما فيه ص 28)ونيز: 6/18692-1- حقيقت وسيله ي امتحان الهي خداوند براي امتحان بشر حقيقت را چون شب قدر پنهان نموده است ؛اين حقيقت دان نه حق اند اين همه ني بكلي گمرهانند اين رمه زانك بي حقي باطلي نايد پديد قلب را ابله ببوي زر خريد گر نبودي در جهان نقد روان قلب ها را خرج كردن كي توان ..پس مگو كين جمله دم ها باطلند باطلان بر بوي حق دام داند پس مگو جمله خيالست و ضلال بي حقيقت نيست در عالم خيال حق شب قدرست در شبها نهان تا كند جان هر شبي را امتحان نه همه شبها بود قدر اي جوان نه همه شبها بود خالي از آن.....آنك گويد جمله حقند احمقيست وآنك گويد جمله باطل او شقيست تاجران انبيا كردند سود تاجران رنگ و بو كور و كبود2/2927مولانا نسبي بودن شناخت ها را در تمثيل پيل در تاريكي(3/1295) در يكي از شيواترين و گويا ترين تمثيل هاي خود بيان فرموده است ؛نسبي بودن شناخت موجب اختلاف عقايد و وجود كثرت فرقه ها و اديان و مذاهب مي گرددبدگماني فعل معكوس ويست گرچه هر جزويش و جاسوس ويست بل حقيقت در حقيقت غرقه شد زين سبب هفتاد بل صد فرقه شد 6/1635بي گمان اگر حقيقت بيني و حقيقت يابي سهل بود كي ميان اديان اين قدر اختلاف وجود داشت ؛عاقبت ديدند هرگون ملتيلاجرم گشتند اسير ذلتيعاقبت ديدن نباشد دست باف ورنه كي بودي ز دينها اختلاف 1/491« اما حق تعالي بندگان دارد كه پيش ازقيامت چنانند ومي بينند آخر علي رضي الله عنه مي فرمايد لوكشف الغطاء ماازددت يقينا يعني چون قالب رابرگيرند وقيامت ظاهر شود يقين من زيادت نگردد نظيرش چنان باشد كه قومي درشب تاريك درخانه روي بهرجانبي كرده اندو نماز مي كنند چون روز شود همه ازآن بازگردند اما آن را رو بقبله بوده است درشب روي بوي دارند وازغير روي گردانيده اند پس در حق ايشان قيامت ظاهرست وحاضر.» ( فيه مافيه ص 29)بلك هفتاد و دو ملت هريكيبي خبرازيكديگر و اندر شكيچون دو ناطق راز حال يكديگرنيست آگه چون بود ديوار و در چون من از تسبيح ناطق غافلم چون بداند سبحهً صامت دلم سني از تسبيح جبري بي خبرجبري از تسبيح سني بي اثر هست سني را يكي تسبيح خاصهست جبري را ضد آن درمناص اين همي گويد كه آن ضالست و گم بي خبر از حال او وزامرقموآن همي گويد كي اين را چه خبر جنگشان افكند يزدان از قدرگوهر هر يك هويدا مي كند جنس از ناجنس پيدا مي كند قهر را از لطف داند هر كسي خواه دانا خواه نادان يا خسيليك لطفي قهر در پنهان شده يا كه قهري در دل لطف آمده كم كسي داند مگر ربانييكش بود در دل محك جانييباقيان زين دوگماني مي برند سوي لانهً خود بيك پر مي پرند 3/1498همه موجودات از جماد و حيوان و نبات بانگ توحيد را سر مي دهند تنها عارف حق است كه نداي توحيد را از جهان طبيعت مي شنود در حالي كه ديگران ازسمع آن غافلند و در انكار حال و قال همند و با هم در جنگ و جدالند؛3-1- جنگ ها وسيله ي دوام و بقاي جهان 1-3-1-پوشيده بودن حقيقت انسان ها را به تلاش و حركت وا مي دارد و به زندگي جهت و معني مي بخشد؛ همچنين بحثست تا حشر بشر در ميان جبري و اهل قدر گر فرو ماندي ز دفع خصم خويش مذهب ايشان برافتادي ز پيشچون برون شد شان نبودي در جواب پس رميدندي از آن را بتاب چونك مقضي بد دوام آن روشمي دهد شان از دلايل پرورشتا نگردد ملزم از اشكال خصم تا بود محجوب از اقبال خصمتا كه اين هفتادو دو ملت مدام در جهان ماند الي يوم القيام چون جهان ظلمتست و غيب اين از براي سايه مي بايد زمين تا قيامت ماند اين هفتاد و دو كم نيايد مبتدع را گفت وگو 5/32142-3-1- وجود اضداد موجب بقاي عالم مي شود .پديده ها اگر چه در ظاهر با هم دراختلافند ولي همه به سوي هدف كلي آفرينش در حركتند و به سوي وحدت پيش مي روند ؛شب چنين با روز اندراعتناق مختلف در صورت اما اتفاق روز و شب ظاهر دو ضد و دشمنندليك هر دو يك حقيقت مي تنند هريكي خواهان دگر را همچو خويش از پي تكميل فعل و كار خويش 3/4417وبه واسطه ي اضداد عالم بقاودوام مي يابد ؛چارعنصرچاراستون قويست كه بديشان سقف دنيا مستويست هرستوني اشكننده ان شرر پس بناي خلق براضداد بود لاجرم ماجنگيم ازضروسود6/48 و در اين ويراني ظاهري، عمارت و گنجي پنهانيست؛چون گل از خارست و خار از گل چرا هر دو اندر جنگند و اندر ماجرا يا نه جنگست اين براي حكمت است همچو جنگ خر فروشان صنعتستيا نه اينست و نه آن حيرانيست گنج بايد جست اين ويرانيست آنچ توگنجش توهم مي كني زآن توهم گنج راگم مي كني ...درعمارت هستي وجنگي بود نيست را از هستها ننگي بود 1/2472 1-2-3-1-وجود ،حاصل اجتماع اضداد است ؛ازخود اي جزوي زكلها مختلط فهم مي كن حالت هرمنبسط چونك كليات را رنجست ودرد جزو ايشان چون نباشد روي زرد خاصه جزوي كو زاضداد ست جمع زآب وخاك و آتش وبادست جمع اين عجب نبود كه ميش ازگرگ جست اين عجب كين ميش دل درگرگ بست زندگاني آشتي ء ضدهاست مرگ آن كاندر ميانشان جنگ خاست ....1/1289...ونيز: 3/4426 وجود ازعدم ها حاصل مي شود (ازضدها وجود تحقق مي يابد ) ؛گردرآيد درعدم يا صد عدم چون بخوانيش اوكندازسرم قدم صدهزاران ضدضد رامي كشد بازشان حكم توبيرون مي كشد ازعدمها سوي هستي هرزمان هست يارب كاروان دركاروان ....1/1887 .....همان طور كه ضد از ضد پديد مي آيد جنگ پيامبر هم باعث صلح مي شود ؛گر چه ظلمت آمد آن نوم و سبات ني درون ظلمتست آب حيات ني درآن ظلمت خردها تازه شد سكته سرمايهً آوازه شد كه ز ضدها ضدها آيد پديد در در سويدا نوردايم آفريد جنگ پيغمبر مدار صلح شدصلح اين آخر زمان زآن جنگ بد 1/3863«... پس مصطفي صلوات عليه گفت انا الضحوك القتول يعني مراعدوي نيست تادرقهر او خشمگين باشد اوجهت ان مي كشد كافررا بيك نوع تا آن كافر خود رانكشد به صد لون لاجرم ضحوك باشد درين كشتن .» ( فيه مافيه ص 127)و نيز: 5/1018 ،1/247042-2-3-1-ضد بواسطه ي ضدآشكار مي شود (شادي از غم برمي خيزد و باان معنا مي يآبد و توانگري در دل فقر پنهان است ؛باز نور نور دل نور خداست كو ز نور عقل و حس پاك و جداست شب نبد نوري نديدي رنگ را پس بضد نور پيدا شد ترا ديدن نورست انگه ديد رنگ وين بضد نورداني بي درنگ رنج و غم را حق پي آن آفريد تا بدين ضد خوش دلي آيد پديد پس نهانيها بضد پيدا شود چونك حق را نيست ضد پنهان بود.... 1/1127«...جمله ي اضداد نسبت به ما ضد مي نمايد نسبت به حكيم همه يك كارمي كنند وضد نيستند درعالم بنما كدام بداست كه درضمن آن نيكي نيست وكدام نيكي است كه درضمن آن بدي نيست ...» ( فيه مافيه ص 214)و نيز :1/3211 ،1552دفتردوم ،3-3762دفترسوم، 4506دفترششم، 6/3570 ، 92 -989دفترسوم3-2-3-1-دفع ضد با ضد ممكن است (با خوبي ها بدي ها از بين مي رود) ؛گويدش بگذر ز من اي شاه زود همين كه نورت سوز نارم را ربود پس هلاك نار نور مومن است زانك بي ضد دفع ضد لا يمكن است نار ضد نور باشد روز عدل كان ز قهر انگيخته شد اين ز فضل گرهمي خواهي تو دفع شرنار آب رحمت بر دل آتش گمار 2/1251با آمدن خوبي ها بدي ها مي گريزند ؛ذكر حق پاكست چون پاكي رسيد رخت بر بندد برون آيد پليد مي گريزد ضدها از ضدها شب گريزد چون بر افروزد ضياچون درآيد نام پاك اندر دهان ني پليدي ماند وني اندهان 3/1863-3-1- وجود اضداد و بقاي نسل ميل اندر مرد و زن حق زآن نهاد تا بقا يابد جهان زين اتحاد ميل هر جزوي بجزوي هم نهد زاتحاد هر دو توليدي زهد 3/44142- عامل دروني 2- 1- جدال بين خود نفساني و خود الهي خود الهي و خود نفساني در وجود انسان دو دشمني است كه بايد آنها را شناخت ؛موسي و فرعون در هستي ست بايد اين دو خصم را در خويش جست 3/12532-2 شك كشمكش هاي دروني و قياسات عقلي موجب آشوب درون و بر پايي جنگي عظيم چون جنگ هفتاد و دو ملت در وجود آدمي مي شود ؛هركرا در دل شك و پيچانيست در جهان او فلسفي پنهانيست مي نمايد اعتقادو گاه گاه آن رگ فلسف كند رويش سياه الحذر اي مومنان كان درشماست در شما بس عالم بي منتهاست جمله هفتاد و دو ملت در توست وه كه روزي آن برآرد از تودست هر كه اورا برگ اين ايمان بود همچو برگ از بيم اين لرزان بود... 1/32853-2- نفس اماره نفس اماره بدترين دشمن است كه خانه در درون تو دارد و ترا به جنگ با حق و خلق وا مي دارد و لذت دنيا را به كامت تلخ مي گرداند (2/784) ؛نفس و شيطان هردو يك تن بوده اند در دو صورت خويش را بنموده اند چون فرشته و عقل كه ايشان يك بدند بهر حكمتهاش دو صورت شدنددشمني داري چنين در سر خويش مانع عقل ست و خصم جان كيش 3/40534-2- غرض ورزي و خشم خشم وشهوت انسان را دچار كژبيني و اختلاف مي نمايد؛ خشم و شهوت مرد را احول كند زاستقامت روح را مبدل مي كند چون غرض آمد هنر پوشيده شد صد حجاب از دل به سوي ديده شد 1/3225-2- كينه توزي كينه توزي منشا گمراهي و كافري و باعث ايجاد جنگ و تفرقه مي شود شخصي هوشمند از حضرت عيسي (ع) پرسيد: چه چيز از همه ي سختي ها سخت تر است؟ آن حضرت فرمود خشم الهي .سوال كننده دوباره پرسيد: چگونه مي توان از آن در امان ماند؟ حضرت پاسخ فرموند :با فرو خوردن خشم (13-115دفترچهارم)؛رحم ايماني ازو ببريده شد كين شيطاني برو پيچيده شد كارگاه خشم گشت و كين وري كينه دان اصل ضلال و كافري 3/1116-2-عقده را با عقيده آميختن (كبر و غرور را حميت و غيرت دين ناميدند ) ؛حميت دين خواند او آن كبر را ننگرد در خويش نفس كبريا حميت دين را نشاني ديگرست كه از آن آتش جهاني اخضرست 1/33487--2وهم و خيال وهم و خيال باعث گمراهي بشر و عامل ايجاد تفرقه شده است تنها با در آمدن در كشتي امن الهي (انبيا واوليا ) مي توان از طوفان وهم جان سالم بدر برد و به ساحل وحدت رسيد ؛كوهها را هست زين طوفان فضوح كو اماني جز كه در كشتي نوح زين خيال ره زن راه يقين گشت هفتاد و دو ملت اهل دين مرد ايقان رست از وهم و خيال موي ابرو را نمي گويد هلال 5/26553- اختلاف درلفظ و زبان چهار نفر با زبان هاي مختلف با يك درهم پول مي خواستند چيزي براي خود بخرند فارس گفت انگور بخريم .عرب گفت :عنب بخريم.رومي گفت :استافيل و ترك زبان گفت : ازم.سرانجام حكيمي كه به هر چهار زبان آگاهي داشت به آنها فهماند كه همه يك چيز مي خواهند منتها با الفاظ متفاوت. در نتيجه به واسطه ي آن حكيم اختلاف آن ها رفع شد( 3712-3681 دفتردوم).در تنازع ان نفر جنگي شدند كه ز سر نامها غافل بدند مشت برهم مي زدند از ابلهي پربدند از جهل وزدانش تهيصاحب سري عزيزي صد زبان گر بدي انجا بدادي صلحشان ...2/3685ونيز:47-653دفترششم4-اختلاف درنظرگاه در فرهنگ عرفاني مولانا بغض و كينه و خشم جايي ندارد ديدگاه او نسبت به مذاهب ديگر از گبر و يهود و ترسا و حتي كافر و ملحد ديدگاهي عوامانه و جاهلانه نيست و اختلاف مذاهب و فرقه ها را ناشي از اختلاف در نظرگاه مي داند ؛گر نظر در شيشه داري گم شوي زانك از شيشه است اعداد دويورنظر بر نور داري وارهي از دوي و اعداد جسم منتهي از نظرگاه هست اي مغز وجود اختلاف مومن و گبر و جهود 3/1256 اختلاف درنظرگاه ناشي از : 1-4- دور بودن از حقيقت براثر وجود پرده ها، حجاب ها، قياسات نارساي عقلي ، سرشت حقيقت ستيز انسان پيلي را در خانه ي تاريكي قرار دادند مردم آن ديار تا كنون فيل نديده بودند براي معاينه هر يك به اندامي از فيل دست كشيدند و پيل را با توجه به آن عضو تصور كردند در حالي كه با شكل حقيقي آن بسيار فاصله داشت تنها را ه برطرف شدن اين مشكل شمعي است كه بايد آنجا روشن مي شد تا به ديدگاه واقعي برسند و اختلاف ها كنار برود .(1272-1259دفترسوم)«درداستان پيل درخانه ي تاريك ديديم هركس ان چه را كه ازبدن فيل لمس مي كرد به كل فيل تسري مي داد وبه عنوان حقيقت مطلق پيرامون موجوديت فيل عنوان مي كرد بدون آنكه ازديدگاه ديگران آگاه باشد واساس داوري ، ديدگاه افراد بود نه چيز ي غيرآن :از نظرگه گفتمشان شد مختلف آن يكي دالش لقب داد اين الف 3/1258به اين ترتيب دومين معناي بزرگي كه ازين داستان درك مي شود اين است كه همه ي حقايق جهان نسبي هستند وهيچ واقعيت مطلقي غيراز خداوند وجودندارد .لذا كسي حق ندارد عقيده اي را دودستي چسبيده به آن استناد كند وبه ديگران تحميل نمايد . هم چنين نمي توان كسي را به جرم داشتن عقيده اي سرزنش ، مجازات يا تحقير كرد و اگرحقايق جهان تااين حد نسبي و آبكي هستند چرابايد برسراختلافات عقيده ي بشربايكديگر درجنگ وستيز وخونريزي باشند ؟ چرا نبايد درعوض نزاع وكينه توزي به واسطه اختلاف درعقايدي اين چنين نسبي ، آبكي ومتزلزل باهم سويي وهمياري ومعاضدت هم سعي دركشف حقايق كامل تر كنند تابه ان شمعي كه مولانا به آن اشاره مي كند نزديك شوند ؟ آيا آنچه را كه باناز وتبختر وتكبر ازان به عنوان حقيقت ياد مي كنيم سرسختانه ازان دفاع مي كنيم ومخالفين را مي كوبيم چيزي همانند لمس كردن بخشي ازجسم فيل نيست ؟ آيا مگر نه اين است كه اختلاف عقيده درواقع اختلاف درديدگاه است واختلاف درديدگاه ازحقايق جبري جهان است ؟ نقطه نظرهاي مرد وزن ، پيرو جوان ، سفيد وسياه ، مرفه وفقير ، عامي و تحصيل كرده ، دنياديده وسفرنكرده ، شهرنشين وروستايي و ... باهم متفاوت است از نظرگاهست اي مغز وجود اختلاف مومن و گبر و جهود......3/1259وهرگروه ازنردبام وآسمان مخصوص به خود به جهان مي نگرند :نردبانهاييست پنهان درجهان پايه پايه تاعنان آسمان هرگره را نردباني ديگرست هرروش را آسماني ديگرست »( هاشمي ،جمال ، پيغام سروش ،صص 64 و 65)5/2556مولانا براي رسيدن به حقيقت ديده اي دريايي طلب مي كند ديدگاهي وسيع و ژرف ؛چشم دريا ديگرست و كف دگر كف بهل وز ديدهً دريا نگر جنبش كفها ز دريا روز و شب كف همي بيني و دريا ني عجب 3/1270برخوردها و جدال هاي بشري نتيجه ي غفلت و ديد تاريك آنهاست؛ ما چو كشتيها بهم بر مي زنيم تيره چشميم و در آب روشنيم اي تو در كشتيً تن رفته بخواب آب را ديدي نگر در آب آبآب را آبيست كو مي راندش روح را روحيست كو ميخواندش موسي وعيسي بد كافتاب كشت موجودات را مي داد آب... 3/12722-4- اختلاف در برداشت وتفسيربه رايحكايت پادشاه جهود و وزير مكارش كه براي قلع و قمع مسيحيان نقشه كشيدند به طوري كه وزير مكار با سر و وضع آشفته و زخمي خود را بر سر راه مسيحيان انداخت و هوادار سرسخت دين مسيح نشان داد تا پيروان وي را فريب بدهد ازقضا نقشه ي آنها مؤثر واقع شد هنگامي كه مسيحيان به او ايمان آوردند 12 طومار كه هر كدام قسمت و برداشتي از انجيل بود به مسيحيان داد احكام طومارها جوري تنظيم شده بود كه در محتوي مخالف هم بودند و عمل كنندگان آنها هر كدام به حكمي خلاف ديگري عمل مي كردند .و تفرقه شديدي بين آنها افتاد در حالي كه همه به انجيل عمل كرده بودند؛هر يكي قوليست ضد همدگر چون يكي باشد يكي زهر و شكر تا ز زهر و از شكر در نگذري كي ز وحدت وز يكي بويي برياين نمط وين نوع ده دفتر و دو بر نوشت آن دين عيسي را عدو 1/497تا وقتي كه در صورت ظاهر جهان كثرات و تعينات فرومانده اي هرگز نمي تواني به كوي حقيقت درآيي.3-4-تعصبات كور مذهبي مولانا در ابتداي حكايت پادشاه جهود كه نصرانيان را مي كشت از بهر تعصب (768-324دفتراول)حكايت استاد و مرد احول (333-327دفتراول))را تمثيل وار بيان مي كند و به نقد دو بيني و تعصبات كور مذهبي كه ريشه در غرض ورزي و اميال پست دنيوي دارد و جنگ هفتاد ودو ملت را سبب مي شود مي پردازد؛بود شاهي در جهودان ظلم ساز دشمن عيسي و نصراني گداز عهد عيسي بود و نوبت آن او جان موسي او و موسي جان او شاه احول كرد در راه خدا آن دو دمساز خدايي را جدا 1/ 324« عقيده ي افراد محترم است وتعصب با آزاد مردي مغاير ؛سخت گيري وتعصب خاميست تاجنيني كارخون آشاميست 3/1297انسان نادان همانند جنين باتحميل خود وعقيده خويشتن به ديگران درواقع ازخون آنان مي آشامد وجامعه را به سوي مرگ ونيستي سوق مي دهد . به اين جهت است كه انسان آزاده بايد درابراز واظهار عقيده متواضع و محتاط باشد وهرزمان كه به نظريه بهتري برمي خورد ازباورهاي پيشين خود دست بكشد تا به حقيقت متعالي نزديك شود ، وذهن خودرا ازتعصبات پاكسازي كند تا دلش برروي حقايق نوين بازباشد خانه را من روفتم از نيك وبد خانه ام پرست ازعشق احد »( پيغام سروش ص 65)5/28054-4- صورت پرستي و ظاهرنگري راه رهايي از صورت پرستي و تعصبات قشري و رسيدن به گنج معنا و وحدت ، تهذيب نفس است ؛اتحاد يار با ياران خوش است پاي معني گير صورت سركش است صورت سركش گدازان كن برنج تا ببيني زير او وحدت چو گنج 1/682مولانا همچنين مصاحبت با اهل معنا را دراين رابطه توصيه مي كند؛رو بمعني كوش اي صورت پرست زآنك معني بر تن صورت پرست همنشين اهل معني باش تا هم عطا يابي و هم باشي فتي جان بي معني درين تن بي خلاف هست همچون تيغ چوبين در غلاف 1/710 ديدگاه مولانا دررابطه بااتحاد و وحدت بين مذاهب و ملل روح انسان ها تا قبل از اين كه به جسم درآيند درعالم ديگردر وحدت بسرمي برده اند ؛منبسط بوديم و يك جوهر همه بي سر و بي پا بديم آن سرهمهيك گهر بوديم همچون آفتاب بي گره بوديم و صافي همچو آب چون بصورت آمده آن نور سرهشد عدد چون سايهاي كنگره كنگره ويران كنيد از منجيق تا رود فرق از ميان اين فريق 1/686و هرگاه ارواح همديگررا بياد بياورند و بشناسند جان ها مانند قبل با هم به وحدت مي رسند و طعم شيرين وحدت را مي چشند و يار و ياورهم مي شوند مثل موسي و هارون؛تا زميني با سماييء بلند يك دل و يك قبله و يك خو شوند تفرقه برخيزد و شرك ودوي وحدتست اندر وجود معنوي چون شناسند جان من جان ترا ياد آرند اتحاد ماجريموسي و هارون شوند اندر زمين مختلط خوش همچو شير و انگبين چون شناسند اندك و منكر شودمنكري اش پردهً ساتر شود پس شناسايي بگردانيد رو خشم كرد آن مه ز ناشكري او زين سبب جان بني را جان بدنا شنا سا گشت و پشت پاي زد4/3828انسان ها به لحاظ روح وعقل و جان داراي مراتبند روح انسان هاي نيك دراتحاد است مخصوصا ارواح انبيا كه اگريكي ازآنان را منكر شوي ايمان به هيچ نبي درست نباشد؛انماالمومنون اخوة و العلما لنفس واحد خاصه اتحاد داود و سليمان و ساير انبيا (ع) كه اگر يكي ازايشان رامنكر شوي ايمان به هيچ نبي درست نباشد و اين علامت اتحاد است كه يك خانه ازآن را ويران كني آن همه ويران شود و يك ديوار قايم نماند كه لا نفرق بين احد منهم ؛كرده او كردهً توست اي حكيم مومنانرا اتصالي دان قديم مومنان معدود ليك ايمان يكي جسمشان معدود ليكن جان يكي ...جان حيواني ندارد اتحاد تو مجو اين اتحاد از روح باد .....جان گرگان و سگان هر يك جداست متحد جانهاي شيران خداست جمع گفتم جانهاشان من باسم كان يكي جان صد بود نسبت بجسم همچو آن يك نور خورشيد سما صد بود نسبت بصحن خانها ليك يك باشد همهً انوارشان چونك برگيري توديواراز ميان چون نماند خانها را قاعده مومنان مانند نفس واحده(مومنان : كل اهل كتاب) 4/407 ارزش انسان ها به مرتبه ي روحي و برتري جان و كمالات اخلاقي آنان مي باشد چون نباشد نور دل دل نيست آن چون نباشد روح جز گل نيست آن.....نور مصباحست داد ذوالجلال صنعت خلقست آن شيشه و سفاللاجرم در ظرف باشد اعتداددرلهبها نبود الا اتحاد نورشش قنديل چون آميختند نيست اندر نورشان اعداد و چند .....چونك آبش هست جو خود آن بود آدمي آنست كو را جان بود اين نه مردانند اينها صورتند مرده نانند و كشته شهوتند 5/2878جنگ و تفرقه در روح هاي حيواني است نه در ارواح مقدس انبيا و اوليا پس براي رسيدن به وحدت بايد روح خود را به ارواح آنها متصل كني ؛روح محجوب از بقا بس در عذاب روح واصل دربقا پاك از حجاب زين چراغ حس حيوان المراد گفتمت هان تا بجويي اتحاد روح خود را متصل كن اي فلان زود با ارواح قدس سالكان صد چراغت ار مرند ار بيستند پس جدا اند و يگانه نيستند زآن همه جنگند اين اصحاب ما جنگ كس نشنيدند اندر انبيا زانك نور انبيا خورشيد بود نور حس ما چراغ و شمع و دود يك بميرد يك بماند تا بروز يك بود پژمرده ديگر بافروز 4/446و نيز :1/8-637 ، 3/1251تنها انسان هاي ظاهر بين هستند كه انبيا و اوليا را جدا از يكديگرمي پندارند؛ آن جهود از ظرفها مشرك شدست نور ديد آن مومن مدرك شدست چون نظر بر ظرف افتد روح را پس دو بيند شيث را و نوح را 5/2883عوامل ايجاد اتحاد و وحدت مذاهب و ملل :1- همدلي مولانا در حكايت آن چهار نفر كه يك درم داشتند و مي خواستند يك چيز بخرند و چون زبان همديگر را نمي دانستند به نزاع پرداختند نقش زبان را در ايجاد وحدت و تفرقه به تصوير مي كشد و در حكايت هدهد و سليمان و مرغان آنگاه كه براي حضرت سليمان (ع) خيمه ي دادگري بر پا مي كنند و چترهما يونيش را در صحاري بر مي افرازندو تمام پرندگان به حضور وي مي شتابند و جيك جيك گنگ و مبهم خود را ترك مي كنند و راز دل خود را با زباني بسيار گويا براي حضرت سليمان (ع) بيان مي كنند چون وي را همزبان و محرم خود مي دانند برتري همدلي را بسيار زيبا و شاعران به تصوير مي كشد گويا خواننده به درك عميق اين رابطه پي مي برد (1210-1202دفتراول))همزباني خويشي و پيونديست مرد با نامحرمان چون بنديست اي بسا هندو و ترك همزبان اي بسا دو ترك چون بيگانگان پس زبان محرمي خود ديگرستهم دلي از هم زباني بهتر است غير منطق و غير ايما و سجل صد هزاران تر جمال خيزد ز دل 1/12052- جنسيت جاذبه جنسيت عامل كشش است به هر سو نه چيز ديگر(هم جنس هم جنس را مي ربايد )زان كه جنسيت عجايب جاذبي است جاذبش جنس است و هر جا طالبي است 4/2670و نيز:2101-2099دفتردوم2/2056 ، 80-281دفتردوم،2-2983 دفترششم،6/3899،80-2991دفترششمپس به هرسو جذب شوي جنس هماني ؛جاذبهً جنسيتست اكنون ببين كه تو جنس كيستي از كفر و دين گربهامان مايلي هامانيي ور بموسي مايلي سبحانيور بهر دو مايلي انگيخته نفس و عقل هر دوان آميخته هر دو در جنگند هان وهان بكوشتا شود غالب معاني بر نقوش 4/2716و نيز 3/4422، 3/2561، 2/2679-93-899دفتراول، 1/41-639، 4/2715هم جنسي موجب ايمان و محبت است ؛موجب ايمان نباشد معجزات بوي جنسيت كند جذب صفات معجزات از بهرقهر دشمنست بوي جنسيت پي دل بردنست 6/1176و نيز :2/228به خاطر همين پيامبران و اوليا از جنس بشرند ؛زان بود جنس بشر پيغامبران تا به جنسيت رهند از ناودان 4/2715ونيز: 54-2657دفترچهارمجنسيت صوري و ظاهري نيست ؛نيست جنسيت ز روي شكل و ذات آب جنس خاك آمد در نبات 2/1171ونيز:2671-2712 دفترچهارم،70-2673 دفترچهارم،53-2971دفترششم3- يك رنگي وحدت و يك رنگي چون آب زلال است كه باعث شادي و صفاست نه غم و ملال پيامبران واولياي الهي ماهيان درياي وحدتند كه با هرگونه تفرقه و اختلاف مخالفند ؛او زيك رنگيء عيسي بو نداشت وز مزاج خم عيسي خو نداشتجامهً صدرنگ ازآن خم صفاساده و يكرنگ گشتي چو ضيا نيست يكرنگي كزو خيزد ملال بل مثال ماهي وآب زلالگرچ در خشكي هزاران رنگهاست ماهيان را با يبوست جنگهاست 1/5004- وحدت روحي مولانا در تفسير آيه ي مرج البحرين يلتقيان بينهما برزخ ولا يبقيان ،اهل بهشت و دوزخ را چون درياي شيرين و شور مي داند كه هر دو در يك مكان اند ولي درهم نمي آميزند -نيمي آب شيرين ، نيم ديگر آب ناگوار- بين اهل بهشت و دوزخ حجابي است با وجود اين كه ظاهرا در يك مكان اند اما با هم ارتباطي ندارند و به بسط اين موضوع مي پردازد كه تنها عشق و محبت و وحدت روحي و همگوني فكري مي تواند در افراد بشر موجب وحدت شود نه يكي بودن محيط و زبان و امثال آن(2603-2570دفتراول)هردو بر هم مي زنند از تخت واوج بر مثال آب دريا موج موج صورت برهم زدن از جسم تنگ اختلاط جانها در صلح و جنگ موجهاي صلح بر هم مي زندكينها بر سينها بر مي كند موجهاي جنگ بر شكل دگر مهرها را مي كند زير و زبر مهر تلخانرا به شيرين مي كشدزانك اصل مهرها باشد رشد قهر شيرين را بتلخي مي برد تلخ با شيرين كجا اندر خورد 1/2576 5-عشق بيشتر نزاع ها و جنگ ها ريشه در درون و اميال پست حيواني دارد عشق طبيبي است كه ما را ازاين امراض شفا مي دهد؛ هر كرا جامه ز عشقي چاك شداو زحرص و جمله عيبي پاك شد شاد باش اي عشق خوش سوداي مااي طبيب جملهً علتهاي مااي دواي نخوت و ناموس مااي تو افلاطون و جالينوس ما 1/22عشق دل ها را به هم نزديك مي كند وعامل ايجاد وحدت روحي با معشوق است ؛در دل عاشق بجز معشوق نيست در ميانشان فارق و فاروق نيست... 6/2680چون دريايي است كه كشتي خلايق را در خود فرو مي برد و چون اژدهايي است كه همه را مي بلعد ؛بنگر اين كشتي خلقان غرق عشق اژدهايي گشت گويي حلق عشق اژدهايي ناپديد دل رباعقل همچون كوه را او كهربا 6/623عشق چون كشتيي است كه انسان ها را از طوفان بلايا به ساحل امن وحدت مي رساند؛ عشق چو كشتي بود بهر خواص كم بود آفت بود اغلب خلاص 4/1406و تمام ذرات هستي را متحد و يك سو مي كند ؛وز دم المومنون اخوه بپسند در شكستند و تن واحد شدند... آفرين بر عشق كل او ستادصد هزاران ذره را داد اتحاد همچو خاك مفترق در ره گذريك سبوشان كرد دست كوزه گر كه اتحاد جسمهاي آب وطين هست ناقص جان نمي ماند بدين 2/37166- رعايت عرف و فرهنگ عام جامعه مولانا در حكايت آن طالب روزيء حلال بي كسب و رنج در عهد داود عليه السلام و مستجاب شدن دعاي او ،( 3/2306)هنگامي كه فرد دعاگر و فرد خوني براي قضاوت پيش حضرت داوود(ع) مي آيند حضرت داوود با اينكه مي داند حق به جانب فرد دعاگر مي باشد حكم و راي صادر نمي كند و به ظاهر براي نماز و راز و نياز و كمك از خدا به خلوت مي رود تا علاوه بر اين كه بر مردم عوام بفهماند كه حتي پيامبر براي قضاوت از خدا مدد مي جويد اين نكته را نيز گوشزد نمايد كه براي انجام كارها بهتر است راه متعارف و معمول را پيش گرفت و در سطح ادراك عامه قدم برداشت تا نظم جامعه حفظ شود ( انا معاشرالانبياء امرنا ان نكلم الناس علي قدر عقولهم ،فروزانفر، بديع الزمان ،احاديث وقصص مثنوي ص38 -الحرب خدعه «لازمه ي جنگ فريفتن واغفال دشمن است » همان ، ص 296 )(3/1450-1489،3/2306-2503) ؛رفتنم سوي آن نماز و آن خلابهر تعليم ست ره مر خلق كژ نهم تاراست گردد اين جهان حرب خدعه اين بود اي پهلواننيست دستوري وگر ني ريختي گرد از درياي راز انگيختي 3/2409 و نيز :1/38117- دين در دين كينه و دشمني راه ندارد (2/274) و اختلاف و جنگ ميان پيامبران نيست بلكه بين پيروان نادان است با تهذيب نفس و درون مي توان به مقام بي رنگي و وحدت رسيد .چونك بي رنگي اسير رنگ شد موسي ء با موسيء در جنگ شد چون به بي رنگي رسي كان داشتي موسي و فرعون دارد آشتي گر تو را آيد بدين نكته سوال رنگ كي خالي بود از قيل و قالاين عجب كين رنگ از بي رنگ خواست رنگ با بي رنگ چون در جنگ خواست 1/24671-7-وجود پيامبر (ص)1-1-7- دين اسلام و محمد (ص) عامل صلح جنگ هاي ديرينه بين اعراب از جمله جنگ و اختلاف طولاني بين اوس و خزرج با وجود پيامبر (ص) به وحدت و صلح انجاميد .دو قبيله كاوس و خزرج نام داشت يك ز ديگر جان خون آشام داشت كينهاي كهنه شان از مصطفي محو شد در نور اسلام و صفا اولا اخوان شدند آن دشمنان همچو اعداد عنب در بوستان وز دم المومنون اخوة بپسند درشكستند و تن واحد شدند 1/3713و نيز :63-1852دفترششم2-1-7- جنگ هاي پيامبر براي ايجاد صلح همان گونه كه اضداد از دل هم متولد مي شودند جنگ پيامبر هم مدار صلح شد وصلح كنوني به خاطر آن جنگ ها مي باشد .همانند باغبان كه شاخه هاي بي فايده را هرس مي كند تا درخت نخل رشد كند و بارورتر شود ؛كه ز ضدها ضدها آيد پديد در سويدا نور دايم آفريد جنگ پيغمبر مدار صلح شد صلح اين آخر زمان ز آن جنگ بد صد هزاران سر بريد آن دلستان تا امان يابد سر اهل جهان باغبان زآن مي برد شاخ مضرتا بيابد نخل قامتها وبر 1/3865جنگ پيامبراز روي هوي و هوس نبود(1/3948) بلكه بخاطر اصلاح نفوس و فلاح و رستگاري انسان ها بود برخي از جنگ ها اساس صلح است (6/64)جنگ پيامبران مثل تنبيه مادران از راه دلسوزي و مهرباني است آن جفا با تو نباشد اي پسربلك با وصف بدي اندرتودر... گفت چندان ان يتميك رازدي چون نترسيدي زقهرايزدي گفت اوراكي زدم اي جان ودوست من بران ديوي زدم كواندروست مادرارگويد ترامرگ توباد مرگ آن خوخواهد ومرگ فساد3/4011مولانا در جاي ديگرمصلحت را دردين اسلام جنگ مي داند البته در اينجا منظور از جنگ قتال نيست بلكه شامل هر گونه فعاليت مثبت و اصلاح گرانه است در تقابل با رهبانيت و گوشه نشيني (زماني ، كريم ، شرح جامع مثنوي ، ص156)مصلحت در دين ما جنگ و شكوه مصلحت در دين عيسي غار و كوه 6/4942-7-وجود امام يا ولي امرياپيرراهدان«تفسير اين حديث كه مثل امتي كمثل سفينه نوح من تمسك بهانجا و من تخلف عنها غرق »به اعتقاد مولانا تمام برگزيدگان خداوند خواه از طبقه ي انبيا و اصحاب و ياران خاص ايشان و خواه از اوليا و مشايخ براي نجات بشر از طوفان سهمگين اوهام و تخيلات آشفته و تهاجم آلام و رنج ها و منازعات دروني و بيروني به منزله ي سفينه نوح هستند و پيروان راستين آن حضرت را همانند فرزندان او مي داند خواه از صلب او باشند يا نباشند (75-179دفترششم) ؛بهر اين فرمود پيغمبر كه منهمچو كشتي ام به طوفان زمن ما و اصحابيم چو آن كشتي نوح هركه دست اندر زند يابد فتوح چونك تو با شيخي تو دور از زشتييروز و شب سياري و در كشتيي در پناه جان جان بخشي توي كشتي اندر خفتهء ره مي روي مسكل از پيغمبر ايام خويش تكيه كم كن بر فن و بر كام خويشگر چه شيري چون روي ره بي دليل خويش بين در ضلالي و ذليل هين مپر الا كه با پرهاي شيختا ببيني عون لشكرهاي شيخ 4/538مولانا معتقد است كه زمان از ولي خالي نباشد و هركس را كه داراي خوي نيكو (كوثرخو) باشد جانشين پيامبر مي داند خواه از نسل امام علي(ع)باشد يا عمر؛چون مقرر شد بزرگيء رسولپس حسد نايد كسي را از قبول پس بهر دوري وليً قايمست تا قيامت آزمايش دايمست هر كرا خوي نكو باشد برست هر كسي كو شيشه دل باشد شكست پس امام حي قايم آن وليست خواه از نسل عمر خواه از نسل عليست مهدي و هادي ويست اي راه جوهم نهان و هم نشسته پيش رو او چو نورست و خرد جبريل اوست آن وليء كم ازو قنديل اوست 2/8141-2-7-وجود پيرو ولي راهدان مولانا وجود پير را در طي طريق لازم مي داند زيرا وجود وي چون ماه است و روشنايي راه در ظلمات و آفت و خطر و بلا (1/3-2948)و سايه او چون كوه قاف است و روح او چون سيمرغ بر بندگان خدا(1/4-2961)و به عاقبت امور آگاه است (2/8-67) و دست او دست خدا (2-31/2532)و نردبان سماء (6/4125....)و چون نوح كشتي بان از طوفان فتنه وبلا(6/2225)مولانا ولي را فارق و جداكننده حق از باطل مي داند ؛چونك حق و باطلي آميختند نقد و قلب اندر حرمدان ريختند پس محك مي بايدش بگزيده در حقايق امتحانها ديدهتا شود فاروق اين تزويرها تا بود دستور اين تدبيرها 2/2966هم صحبتي با اوليا هم نشيني با خداست و جدايي از وي موجب هلاك و نابودي است زيرا ديو و شيطان انسان را به گمراهي مي كشانند و نابود مي كنند؛ هركه خواهد همنشيني خداتا نشيند در حضور اوليا در حضور اوليا گر سالكيتو هلاكي زآنك جزو بي كلي هركرا ديو از كريمان وا پرد بي كسش يابد سرش را او خورد يك بدست از جمع رفتن يك زمان مكر شيطان باشد اين نيكو بدان 2/2163مولانا براي از بين رفتن تفرقه و ايجاد يكدلي و اتحاد و آرامش لزوم پير راهدان و صاحب سر را گوشزد مي نمايد؛مرغ جانها را درين آخر زمان نيستشان از همديگر يك دم امان هم سليمان هست اندر دور ما كو دهد صلح و نمايد جور مامرغ جانها را چنان يكدل كند كز صفاشان بي غش و بي غل كند مشفقان گردند در همچون والده مسلمون را گفت نفس واحده ( المومن كرجل واحده احاديث و قصص مثنوي ص159)نفس واحد از رسول حق شدند ورنه هريك دشمني مطلق بدند 2/3706و نيز :41-3745دفتردوم3-7- وجود علي (ع)كاربرد واژه مولانا در مثنوي بالاتر از معناي قرب و دوستي ساده كه گروهي از برادران اهل سنت از آن تعبير كرده اند بلكه همان تعبير و تفسير شيعه از آن به معناي ولايت تصرفي و منصب پيشوايي و هدايت و دستگيري خلق است مولانا با ذكر احاديث و استدلال به اينكه شايستگي را معيار جانشيني پيامبر (ص) مي داند نه نسبت و نسب را ، در عمل امام علي (ع) را شايسته اين مقام مي داند .موارد ذيل شاهدي است بر اين ادعا:1- جانشين پيامبر بايد وارث علم و بينش وي باشد تا بتواند حقيقت را در درياي متلاطم اين جهان به ساحل مقصود برساند ؛از غروري سركشيديم از رجال آشنا كرديم در بحر خيال آشنا هيچست اندر بحر روح نيست اينجا چاره جز كشتيء نوح اين چنين فرمود آن شاه رسل كه منم كشتي درين درياي كل يا كسي كو در بصيرتهاي من شدخليفهء راستي برجاي من كشتي ء نوحيم دردريا كه تا رو نگرداني ز كشتي اي فتي همچو كنعان سو ي هر كوهي مرواز نبي لا عاصم اليوم شنو مي نمايد پست اين كشتي ز بند مي نمايد كوه فكرت بس بلند 4/33562- امام بايد بصيرت باطني داشته باشد؛ اي امام چشم روشن در صلا چشم روشن بايد اندر پيشوا در شريعت هست مكروه اي كيا در امامت پيش كردن كوررا گرچه حافظ باشد و چيست و فقيه چشم روشن به و گر باشد سفيه كور را پرهيز نبود از قذر چشم باشد اصل پرهيز و حذر او پليدي را نبيند در عبورهيچ مومن را مبادا چشم كوركور ظاهر در نجاسهً ظاهرست كور باطن در نجاست سرست ....چون نجس خواندست كافر را خدا آن نجاست نيست بر ظاهر ورا 3/20863- اشاره به حديث غدير و واژه مولا به معناي خاص كلمه ؛زين سبب پيغمبر با اجتهاد نام خود آن علي مولا نهادگفت هر كو را منم مولا و دوست ابن عم من علي مولاي اوست كيست مولا آنكه آزادت كند قيد رقيت ز پايت بركند چون بآزادي نبوت هاديست مومنان را زانبيا آزاديست اي گروه مومنان شادي كنيد همچو سرو و سوسن آزادي كنيد ليك مي گوييد هر دم شكرآب بي زبان چون گلستان خوش خضاب...حلها پوشيده و دامن كشان مست ورقاص و خوش و عنبرفشان ...مريمان بي شوي آبست از مسيحخامشان بي لاف و گفتاري فصيح 6/4538در اينجا مريم و مسيح اشاره دارد به ولايت ثانويه و باب رحمت (ولايت امام علي (ع))4- گفتن پيامبر (ص) اسرار غيبي را به علي (ع) ؛در نبي شاركهم فرمود حق هم در اموال و در اولاد اي شفق گفت هر پيغمبر ز غيب اين راجلي در مقالات نوادر با علي 5/2725- ستايش ها و توصيف هاي مولانا در حكايت خدو انداختن خصم در روي اميرالمومنين علي كرم الله وجهه و انداختن علي شمشير را از دست (3975-3988،3721-3844دفتراول)؛از علي آموز اخلاص عمل شير حق را دان مطهر از دغل در غزا بر پهلواني دست يافت زود شمشيري برآورد و شتافت او خدو انداخت برروي علي افتخار هر نبي و هر وليآن خدو زد بر رخي كه روي ماه سجده آرد پيش او در سجده گاه 1/3721علي (ع) را طبق حديث ي ازپيامبر باب شهر علم مي داند؛ چون تو بابي آن مدينهً علم را ( انامدينه العلم وعلي بابها فمن ارادالعلم فليات الباب ،احاديث وقصص مثنوي ص 145)چون شعاعي آفتاب حلم را باز باش اي باب بر جوياي باب تا رسد از تو قشوراندر لبابباز باش اي باب رحمت تا ابد بارگاه ماله كفوا احد علي (ع) جملهً عقل و ديده است اي علي كه جمله عقل و ديده ءشمه ءواگو از آنچ ديده ء 1/3745داننده ي اسرار غيب و ابر موسي به تيه است؛ 1/3745آن چه ديدي برتر از كون و مكان كه به از جان بود وبخشيدم جان در شجاعت شير ربانيستي در مروت خود كه داند كيستي در مروت ابر موسيي بتيه كامد از وي خوان و نان بي شبيه ....ازبراي پختن خواران كرم رحمتش افراشت در عالم علم ..... 1/3731علي (ع) امت وحدي است ؛باز گو اي باز پرافروخته با شه و با ساعدش آموختهباز گو اي باز عنقاگير شاه اي سپاه اشكن بخود ني با سپاه امت وحدي يكي و صدهزار باز گوي اي بنده بازت را شكار 1/37836- عشق و علاقه به فرزندان علي (ع) و توصيف امام حسين (ع) را به خسرو دين ، سلطان و رئيس زفت. مولانا در بيان حكايت تعزيت داشتن شيعه اهل حلب هر سالي در ايام عاشورا ضمن مذمت اهل حلب و تشبيه آنان به مغفلي كه عمر را ضايع كند وقت مرگ و درآن تنگاتنگ توبه و استغفار كردن گيرد ،عاشقانه به مدح و ثناي امام حسين (ع) مي پردازد.(777-805دفترششم)؛ پس عزا برخود كنيد اي خفتگان زانك بد مرگيست اين خواب گران روح سلطاني ز زنداني بجست جامه چه درانيم و چون خاييم دست چونك ايشان خسرو دين بوده اند وقت شادي شد چو بشكستند بند ...ورنه ء اگه برو برخود گريزانك در انكار نقل و محشري بر دل و دين خرابت نوحه كن كه نمي بيند جز اين خاك كهن 6/7967- دشمني با آل رسول(ص) را در حد كفر و ارتداد مي داند درحكايت تنها كردن باغبان صوفي و فقيه و علوي ازهمديگرفقيه و سيد و صوفي وارد باغي مي شوند باغبان فكر مي كند كه اينها دزدند درصدد راندن آنها از باغ خود بر مي آيد و چون مي بيند كه آنها سه نفر هستند و يك تنه از پس هر سه بر نمي آيد با ترفند يكي يكي آنها را از هم جدا و تنبيه مي كند مولانا ضمن توصيه به نگسستن از اوليا الله و دست برداشتن از اختلافات به اين مطلب اشاره مي كند كه دشمني با آل رسول در حد كفر و ارتداد است ؛ هركه باشد اززنا وزانيان اين برد ظن در حق ربانيان..انچ گفت ان باغبان بوالفضلحال او بد دور از اولاد رسولگرنبودي او نتيجه ي مرتدان كي چنين گفتي براي خاندان..با شريف ان كرد مرد ملتجي كه كند با ال ياسين خارجيتا چه كين دارند دايم ديو و غولچون يزيد و شمر با ال رسول2/21964-7- وجودمهدي موعود(ع)با توجه به اين كه مولانا زمان را خالي از ولي امر نمي داند اشاره به ظهور ولي امر مسلمين در اخر زمان مي نمايد وليي كه چون يوسف در چاه است واز نظر ها مخفي و شاهان و ستمگران در حال تاخت و تاز و حكمراني اما با امدنش اختلافات به كنار مي رود و همه ي دين ها و مذاهب به وحدت و يكرنگي مي رسند؛اين زمان سر ها مثال گاو پيسدوك نطق اندر ملل صد رنگ ريسنوبت زنگيست رومي شد نهان اين شبست و افتاب اندر رهان نوبت صدرنگي است و صد دليعالم يكرنگي كي گردد جلينوبت گرگست و يوسف زير چاه نوبت قبط است و فرعونست شاه ...در درون بيشه شيران منتظرتا شود امر تعالوا منتشر پس برون ايند ان شيران زمرجبي حجابي حق نمايد دخل و خرج جوهر انسان بگيرد بر و بحر پيسه گاوان بسملان روز نحر روز نحر رستخيز سهمناك مومنانرا عيد و گاوانرا هلاكجملهً مرغان اب ان روز نحرهمچو كشتي ها روان بر روي بحر تا كه يهلك من هلك عن بينه تا كه ينحو من نجا و استيقنه (ايه ي 42 سوره ي انفال) تا كه بازان جانب سلطان روند تا كه زاغان سوي گورستان روند ....1871/6منابع ومآخذ 1- احاديث وقصص مثنوي بديع الزمان فروزان فر ،ترجمه ي كامل وتنظيم مجدد حسين داوودي ،تهران ،مؤ سسه ي انتشارات اميركبير، 1376 .2- پيغام سروش ، مكتب مولانا وروان شناسي نوين ، جمال هاشمي ، شركت سهامي انتشار ، 13793- شرح جامع مثنوي معنوي ، كريم زماني ، تهران ، انتشارات اطلاعات ،چاپ هشتم ، 13784- فيه مافيه ، جلالالدين محمدمولوي ،تصحيحات وحواشي بديع الزمان فروزانفر ، تهران ، انتشارات اميركبير ، چاپ هشتم ، 13815- قرآن كريم 6- مثنوي معنوي جلال الدين محمدبن محمد بن الحسين البلخي ثم الرومي ، به تصحيح رينولد الين نيكلسون ، انتشارات توس ، چاپ اول ، 1375 7- مولوي نامه ، جلال الدين همايي ، تهران ، نشرهما ، چاپ نهم ، 1376



{{userViewCount}}
{{likeCount}}
{{rateAvg}}
  • نظر ارسالی شما پس از تایید صاحب اثر در سایت نمایش می یابد
  • نظرات شامل مطالب توهین آمیز اجازه انتشار ندارند
  • برای ارسال نظر باید با مشخصات خود وارد سایت شوید یا در سایت ثبت نام کنید
نظرات (0)
بیا
محمد علی سلیمانی مقدم
گور
ابراهيم نصرالهي
ذخیره انصراف

بطور پیش فرض این مطلب در صفحه اصلی سایت به مدت یک هفته تبلیغ خواهد شد

بطور پیش فرض انتخاب ستون سمت چپ یا راست به عهده خود برنامه است

ارسال انصراف